کنار گیشه ی مطبوعات ، در یکی از بزرگترین نوشت افزارهای شهر ایستاده ام.
مشغول زیر و رو کردن مجله ها برای پیدا کرن ۴۰چراغ نامرد هستم.
مغازه خیلی ساکت است.من ، و یک جوان بیست و چند ساله مشتری ها هستیم.فروشنده هم هست.
کسی حرف نمیزند.تقریبا ۴۰چراغ را پیدا کرده بودم که صدای ترمز ماشینی از بیرون مغازه توجه ام را جلب کرد.
مردی با عجله وارد مغازه شد در حالی که ماشینش را درست وسط خیابان جا گذاشته بود.
مرد کمی جلوتر آمد و نفس نفس زنان و با تشویش گفت:
« سلام...»
فروشنده جواب مختصری داد.من و آن جوانک بیست و چند ساله کارهای خودمان را فراموش کرده بودیم و شش دانگ حواسمان پیش مرد و فروشنده بود.
مرد کمی اطرافش را نگاه کرد و پرسید:
« آقا ببخشید ، لایه ی اوزون دارین؟؟؟ »
دهانم از تعجب باز ماند،کیسه ی صفرایم ترکید، زبانم خشک شد، چشمانم از کاسه در آمد،انگشت شصت پای راستم دچار احساسات متغیری شد، انگار که در حال عروج بودم.درونم میجوشید و ناگهان...
« ها ها ها ها ها ه ا ه اههههههههههههههههههههههههههه»
من و آن جوانک بیست و چند ساله دستها را دور شکممان حلقه کرده بودیم و از شدت خنده روی زمین غلت میزدیم.اما فروشنده ذره ای نمیخندید.حتی بی وجدان لبخند هم نمیزد.دست آخر هم جواب داد.
« راستش تمام کرده ایم.شاید توی بار هفته ی آینده باشه.»
مرد که گیج شده بود پرسید: « فکر میکنید از همکارهاتون کی داره؟»
فروشنده بدون تامل جواب داد: «راستش مطمئنم آقای X نداره ، آقای Y هم که اصلا توی این خطها نیست.اما شما یه سر به حاج شیخ N بزن،شاید اختیار لایه ی اوزون هم دست آخوندا باشه.»
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 13:5  توسط سیزده
|
باورم نمیشود از پدرش خواسته ام گوشی تلفن را به او بدهد.آخر کدام آدم عاقلی چنین کاری
میکند.امان از نوشته های نا موزون خدا که گاهی عمدا چنان بد خط می شوند که سطر از سطرش را
نمی توان تشخیص داد.پنج سال پیش حتی نمی شناختمش.نمی دانستم روزی خواهد آمد.
نمی دانستم می تواند باشد.اما حالا قسمتی از زندگیم شده.قسمتی از خانه ام،
قسمتی از مادرم،قسمتی از پدرم.قسمتی از آینده ام.
هنوز گوشی تلفن را روی گوشم نگه داشته ام.پدر رفته صدایش بزند.
صدایش را میشنوم.گوشی را برمیدارد.
«الو ... داداشی»
صدای برادر 5 ساله ام را می شنوم که تشنه است تا بداند چه شده که برای اولین بار به او زنگ زده ام.
+ نوشته شده در جمعه هجدهم دی 1388ساعت 15:4  توسط سیزده
|
باد نمیوزد و پرچمها ایستا مانده اند.
آرامگاه آرامی است.سفید با قرنیس های قهوه ای رنگ،رنگ مصنوعی چوب های درختان زبان بسته ی جنگلهای دور.تاریک نیست،روشن هم نیست.تنها تیر چراغ برقی را میبینم که قدمتش اگر از صد نگذرد به هشتاد میرسد.سر شب هنوز زمین گرمای شب را پس میدهد.هنوز نفسم سیگاری نشده.روی قبر برجسته ای نشسته ام.راست گفته اند که جای میهمان بالاتر از میزبان است.احتمالا چند متری بالاتر از او هستم.متولد سوم ربیع الاول 1256است.همشهری هایش فاضل میخوانندش.شاعر است.
دلم که میگیرد قبرش نیمکتم میشود و خاکش چمنهای پا خورده ی دشتهای سیدنی.بوی خاک نم دیده میدهد،بوی آرامش بعد از طوفان،بوی آسمانهای تکیده ی مادرید.بوی ترس و آتش،بوی دود و خشم،مثل تهران.
بگذریم...
خوشا به حالش.سنگ قبرش آخرین برگ دفتر شعرش شده تا پس از مرگش هم با مارها و کرمهای همسایه مشاعره کند.شعرش را دوست دارم.
خون شد ز انتظار،دل نا صبور من
تاراج غصه رفت نشاط و سرور من
گر نیست باورت گذری کن به تربتم
تا بشنوی ترانه شوقت ز گور من
صدای خیابان را میشنوم.انگار هزاران بار دور تر از جسد پوسیده ی فاظل است.
بوی بدتری دارد،بوی زندگی میدهد.بوی جریان.بوی یقه های بسته،بوی ته ریش و ابا میدهد.بوی تعفن بوی اعتراف.
حیف شد.دوباره یادم آمد اهل خیابانم با تمام بوهای متضاد و رنگهایش.
نسیمی وزیدن گرفت.پرچمها تکان میخورند.
نفسم سیگاری می شود.
خداحافظ سیدنی
خداحافظ مادرید
خداحافظ تهران.
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 21:53  توسط سیزده
|
ساز من گیتار نیست...
ساز دهنی کهنه ای دارم.تکیه ام بر دیوار کاهگلی وسط باغ است.
باران باریده .دیوارها خیس و نمور.
دستانم در جیب.هوا سرد است.
روی دیوار آن طرف باغ چیزی نوشته اند.
قرمز نیست،خون نیست،بوی خون دارد.
سبز است،خون نیست ، بوی خون دارد.
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 16:10  توسط سیزده
|